رهایم کن بگذار دیگر دوستت نداشته باشم.. بگذار در توهم دستهایت جان دهم... رهایم کن... حالم بد است... تنهایی زودتر می میرم... تنهایم بگذار... به چشمانم نگاه کن.... بازوانم را بچسب... عطشم را بنشان... صدایت را بنواز... من را عاشق تر از پیش کن... و بگذار دوستت بدارم...
ای زیبا ترین لیلی زمان...... اسمت را بر روی لب هایم می نوازم . من امشب مست ترین نوازنده ی سازهای ناکوکم. و تو اما،باز هم غریبه ای بیش نیستی. آخ که تو حتی غریبه هم نیستی تا بپرسم راه قبرستان را و صدایت را به حافظه بسپارم بار دگر... می روی و رد پاهایت مرا خاک می کنند... دیگر اینجا زمان مرگ من است...
باید راه یک شبه را صدساله بپیمایم... . . آخ ای زن،گلویم را اگر نمی بوسی پاره اش کن...لااقل...
این را نهایت محبتت می پندارم... دوستت داشتم،زمانی که عدد 26 فاصله ای بود بین سن مان...
دوستت داشتم،زمانی که کودکی بودم به چشمت و در چشمم الاهه ی زیبایی می نمودی...
دوستت داشتم،زمانی که در سوگ پدرت اشک می ریختی و من اشک می ریختم از اشک ریختنت...
دوستت داشتم،زمانی که تنها ابراز علاقه ام لبخندم بود...
دوستت داشتم،زمانی که یک بار به یادم بودی و من هرشب به یادت می خوابیدم...
دوستت داشتم،زمانی که یکبار نگرانم شدی و من هر روز نگرانت بودم...
دوستت داشتم،زمانی که دستانم را گرفتی و من رهایشان نمی کردم...
دوستت داشتم،زمانی که نمی دانستی چقدر دوستت دارم...
دوستت دارم و دوستت خواهم داشت بی آنکه بدانی... فقط یک چیز دیگر،دیشب در رویا بوسیدمت،امیدوارم بیدار بوده باشی... رنگ می بازد نگاهم در بسته ی چشمانت... از من بگیر این مرگ را... از من بگیر این نفس کشیدن سخت را که سینوس هایم را می ترکاند... از من سختی نگاهت را بگیر... و از من هوا را بگیر آنچنان که "نرودا" می گوید... خنده ات را اما نه... نگاهت را اما نه... اینجا خانه ی ما نیست... اینجا که بوی تعفنش دیوارهای گلی مغزمان را می ساید... اینجا که از هر طرف لاشخورهایش از زمین و زمان بر سرمان فرود می آیند... اینجا که کوه هایش تیشه ی فرهادها را می بلعد... اینجا که ساحلش پوشیده از کو کا های پلاستیکی است... اینجا خانه ی ما نیست... خانه ی ما در داشت... کوله بارم را تهی می کنم از هر آنچه در آن داری... ... .... ... عشقت را اما با چه فندکی بسوزانم؟؟؟ با من بیا... به چشمانت می نگرم و هیچ را می بینم... تو اما... تو اما هیچ را هم نمی بینی جه برسد عشق را... باز کن چشمانت را من بیگانه نیستم... من عاشقم... ... امشب،کودکی که سیگار اول را کشید، تا صبح بیدار است... امشب،زنی که از عشق می نالید، تا صبح بیدار است... امشب،دختری که اولین عشقش را بوسید، تا صبح بیدار است... امشب،مردی که اولین بوسه را خرید، تا صبح بیدار است... امشب،عاشقی که رگش را برید، تا صبح بیدار است... امشب،هیچکس نمی خوابد، همه بیدارند...... من نیز هم امشب... زیباییت را در یک نگاه درک کردم... من راز گلبرگهای گل سرخ را می دانم... و تو همچنان پنهانی از من... پنهان مهجور تنها... می مانم منتظر... شاید دوستم داشته باشی یکروز ...شاید... دستهایت را رها می کنم و در یک افسردگی عمیق شناور می شوم... دیگر نقش بازی کردن بس است... دیگر دروغ بس است... من دوستت داشتم... در بستری گرم خفته ام و از سردی وجودت بی خبرم... لعنت بر انسانیت این بشر دو پا... لعنت بر انسانیت من... لعنت بر انسانیت این هوای سرد... لعنت بر این بستر گرم... لعنت بر من... به دستان سردم نگاه می کنم... آلودگی هزار نوشته پدیدارش است... ... من هنوز مرده ام با این وجود از هزاران زنده بیشتر دوستت دارم... امروز پنجشنبه است... امروز من به دنیا می آیم... و امروز هم من عاشقم...بی تو... امروز همه تولدم را تبریک می گویند جز تو... امروز پنجشنبه است... امروز روز تولد من است و من به جای اینکه به دنیا بیایم می میرم... من دگر طاقت اغیار ندارم... سخت تاریک است هوایم... و تلالو دگر از گوشه ی ابری به زمین ممکن نیست... ... قاصدکها همه اخبار دروغ آوردند... و تو ای تک چالم دگر از وسوسه ی خواهش من دوری و مهجوری و خوش باش و برو... من همینجا لب این پنجره ها می مانم... تو برو تک چالم...
من هنوز دوستت دارم... ... طاقتت را ندارم... طاقت دوری ات را... ... خسته از نمایش مسخره ی دوست نداشتن... بی روح از دوست داشتن... من روحم را در برابرت عریان ساختم... و تو زخمی اش کردی... ... امشب این عشق بی گناه را خواهم کشت... شاید تن آرام بمیرد... ... کناره میگیرم از تو و دستانم را مشت می کنم... ای تک چال به کدامین جرم قلبم را لگدمال کردی؟؟؟ ... ... اونقدر که منتظر موندم، دیوونه شدم... دیگه نمیخواد بیای می خوام دیوونه بمونم... ... ... ... در آنسوی نگاهت چشمانی بود... و در عمق چشمانت نگاهی... تو با یک جفت چشم و یک جفت نگاه... دیوانه وار عاشقم کردی به خود... و من با یک دنیا نمی توانم عاشقت نباشم.... ... قلبم می تپد و نفسهایم از روی یکدیگر می پرند... می خواهم زمین دستهای به لرزه افتاده ام را ببلعد... می خواهم قلب تپنده ام را له کند... می خواهم چشمانم را که دیگر تو را نخواهند دید بدوزاند و لبهایم را نیز،که نام تو را نمی گویند... می خواهم زمین،بدن متشنجم را در گور باریکی جای دهد... و احساسم را ...به تو وا می گذارم... همانگونه که من را کشتی،احساسم را بکش... من نتوانستم قاتلش باشم،تو دفنش کن... بی من... بی سردردهایم... بی نبضم... ... منفجر می شوم... نفسم می ایستد و قلبم تند می زند باز هم... و چشمانم گریه می کنند... اشک می ریزند... و من خودم لبهایم را می خورم... ... به کنج اتاق،به تقاطع دو دیوار زل می زنم... تا شاید یادم برود که تو هستی... که من هستم... و من عاشقم... ... نفسهایم بایستید،دیگر نمی خواهمتان... ای قلب،بس است دیگر،خسته شده ای،تا ابد استراحت کن... و زخمهایت را التیام بخش،اگر می توانی... گفتی دیگه ننویسم...اگرم بنویسم تو نمی خونی... می خواستی بگی ازم متنفری... بدت میاد ازم... حالت ازم بهم می خوره... شایدم یه موجوده بی شعورم واست... یکی که قدره تو نیست... نفس عمیق می کشم... چشمامو می بندم... ولی گریه نمی کنم... ولی ازت متنفر نمی شم که خیلی مودبانه بهم گفتی: گمشو... خفه شو... ننویس... بمیر... ... از کدوم حرفم ناراحت شدی؟ کجا بهت فحش دادم؟ که نه متنمو،نه آفلاینمو و نه هیچ چیز دیگه ای رو نمی خونی؟ ... چه زود یادت میره که یکی دوست داره... خیلی کم... خیلی کوتاه... تا دیدار بعدی... که شاید هرگز دیداری نباشه...نه با تو ، نه با هیچکس... ... دوباره قلبم تند می زنه... کاش دیگه نزنه... ...
ببین رهی چی گفته واست... البته از طرف من گفته...
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی امروز فقط امروز بود... امروز فقط تو بودی... و از امروز به بعد نیز،تو خواهی بود... ... از اشتیاقم گفتم... از دوست داشتنت... از رفتنت... و فقط از تو گفتم... ... تو هرگز نپرسیدی... تو هرگز از من نپرسیدی... و من نمی دانستم که نمی پرسی... ...و ای کاش می دانستم... ... و ای کاش از موسی برایت معجزه ای می گرفتم... تا باور می کردی...دوستت دارم... ... دیگر هیچ جزیره ی نامسکونی در آب های جهان نمانده است... ... دیگر هیچکس نمانده است... ... تو هم برو...ای زن بدبخت... ... تو هم مشغول مردنت باش... ... تو هم به کوفتیه زندگیت برس.. ... من به تو ربطی ندارم... ... دراز می کشم و میمیرم... کاش امروز نمیامدی... کاش امروز on نمی شدم... کاش دیگر نیایی... کاش هرگز onنشوم... ... اگر خیال داریم در شمار عاشقان باشیم،باید همانگونه که پذیرای سرور عشق هستیم،بیچارگی های آن را نیز قبول کنیم،زیرا هردو بخشی از واقعیت عشق است... از آنجا که عشق کامل نیست،ما همیشه برای آن رنج خواهیم برد،ولی عشاق راهی برای جان به در بردن از این زخمها می یابند. هرکه بدنش با زخمهای کوچک عشق پوشیده شده باشد،لیاقت نام عشق را ندارد... ولی من لیاقتش را دارم...زخمهایم کوچک نیست...
کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد تا که هر بی سرو پا نام خود عاشق ننهد...
حالا لطفا بطلب جانم را... این شعرم واسه تو گفتم...خوشت میاد...حتما... گمراه شدم،دوباره گمراه شدم لغزید دلم تا که نگاهت را دید ای عشق چقدر توبه شکستن تا کی؟ چه کنم عشق تو در دل غلتید بی صدا در دل من بنشستی بی خبر از نگهت خواهم رفت چه گذرگاه غریبی دارد چشمی که آمد و قلبی که برفت من ره منزل خود می گیرم می روم تا نگهت با دگریست می روم جای دگر کوی دگر می روم تا به رهت رهگذریست تو سلامت باش در باور من من تو را بوسه زنم در خوابم همه دنیا به منم تاریک است آه،من با تو پر از مهتابم یکشب می آیم...منتظر باش... . . . یک شب ز ماورای سیاهی ها گریز و درد فروغ...
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم من از دو چشم روشن و گریان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش شعر گناه فروغ فرخزاد رو براتون می زارم که خیلیی قشنگه... حتما بخونین... تو هم بخون...عشقم... گنه کردم گناهی پر ز لذت اینم ترجمه ترانه helloبرای عشقم... . . I've been alone with you, inside my mind این یه بیتم بازم واسه خودته... می گذارم که بسوزاند مرا عشقت ولی یک تبسم عاشقم باش و مرا ترکم کن... به من خیانت نکن...من فرق دارم... . . . می چشم نغمۀ باران را باز و توهّم همۀ جان مرا می گیرد تو کجایی دیگر،پس تو کی می آیی.. من به اعماق دلت می روم و می بینم که دلت را حتی،نفسی از منِ منِ نیست در آن... تو ز من بیزاری،من ز تو تبدارم و چنین خواهش کفرآلودی که به جانم رخنه است و تو را می خواهد تو چرا می ترسی تو چرا چشم ز من می دزدی تو چرا راه به من می بندی تو چطور از دل من دل کندی؟ *** من به اقیانوسها سرزده ام همه می گویند بارانم رفت همه می گویند خورشید که روزی آن را همۀ هستی خود می دیدم،باران را برد... و صدایی مبهم از میان بادها می گوید: دیر کردی،عشقت،عاشق خورشید شد و به تنهایی رفت... *** موجها کوتاهند و زمین سخت تمام آبها را بسته روزها همۀ پنجره ها را از من می گیرند... دیدن پرتو نوری که تو را با خود برد منفعل تر ز سکوت،می کشدم... این متن آهنگ hello... خودم که عاشقشم...اونم عاشقشه... پس مانده های روحم را در ذهن مغشوش تو به خاک می سپارم شاید این آخرین خاکسپاری من است شاید این آخرین چیزی است که من دارم شاید این آخرین پیوست است... من،آرام بی هیچ دغدغه ای بی هیچ اشکی و بدون هیچ گلبرگی،خود را به خاک می سپارم و می دانم که این برای تو تکراریست تو ساعتها قبل،روزها قبل و هفته ها قبل از این،مرا به خاک سپرده ای... از کنار آخرین مرگ می گذرم مرگ فاصله بود و من جز مرگ هیچ چیز را ندیدم... این سوالی است که ذهن هیچکس را جز من مشغول نکرده... خب من اگه بخوام بگم خیلی عاشقم،که هستم، نبودن رو باید انتخاب کنم...ولی اینجا یه سوال مهم پیش میاد...اگه من نباشم،یکی دیگه عاشق تو میشه...یکی دیگه واست شعر میگه...یکی دیگه حرکات وحشیانه یادت میده... پس من انتخاب می کنم...می مونم بی تو...اینجوری خیالم راحت تره...تو هم خوشبخت تری... چون یکی این مطلبو نخونده،دوباره می زارمش... دلم می خواد به اصفهان برگردم،بازم به اون نصف جهان برگردم... برم اونجا بشینم درکنار زاینده رود،بخونم از ته دل ترانه و شعر و سرود..ترانه و شعر و سرود... خودم اینجا،دلم اونجا،همه راز و نیازم اونجاست.. ای خدا،عشق منو یار منو اون گل نازم اونجاست... واقعا این اصفهان پدر آدمو در میاره...آدمو شبگرد و می خور و مست و دیوونه می کنه......نرییین.... خودم فقط می خوام برم... از سایت زیر هم میتونین دانلودش کنین... سلام... عاقبت کدام یک می بازیم؟ منی که در نگاهت عشق را یافتم و با هر خنده ات از نو جان رفتم؟ یا تویی که من را ندیدی و از شب سر شار کردی ام؟ من عاشقم و عشق بازنده نیست... تو هم عاشقم باش تا دنیا را شکست دهیم... امروز هم دوستت دارم...بی آنکه بدانم من را دوست داری یا نه... امروز هم عاشقتم...بی آنکه دوستم داشته باشی... امروز هم زنده ام ...بی آنکه بدانی... و امروز هم می نویسم برایت...بی آنکه بخوانی...
دوست داشتن به این معناست که خوشبختی خودمان را در خوشبختی دیگران بدانیم... من خوشبختی خودم رو در خوشبختی تو می بینم... ...پس خوشبخت بمان... باد می کوبد تمام شاخه ها را در هم و دلم هم هردم می نوازد آرام می سراید با غم(مکس) که ندانستی تو دیر فهمیدم من شاخه ای بود دلم،که نگاهت آن را،نرم کوباند در هم... لحظه بی برگم کرد زیر و رو کرد در دم... برای تو می نویسم که نمی دوونم می دوونی یا نه.. برای تو که عاشقت شدم... همونطوری که فالگیر گفت،توی عروسی عاشقت شدم... همونطوری که خودم می دونستم،از ته دل عاشقت شدم... همونطوری که باید می شد،شد...و من عاشقت شدم... خدایا بهش بگوو...تو خواب بگوو... در دلم باز بود،مهرشو ول کرده بود،افتاد تو دلم... آروم بگو که جا نخوره...آروم بگو که بیدار نشه...آروم بگو دوسش دارم تا بلند دوستم داشته باشه... مژگان جوون،بهش بگین دوسش دارم... آآآآآآآآآآآآآآی مردم بهش بگین دوسش دارم… من با شعر گفتم،نشنید… I love u very big…
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
چون اختری بسوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
من همیشه تو ذهنم با تو ( فقط منو تو ) تنها بودم
And in my dreams I've kissed your lips, a thousand times
و تو رویاهام لبهای تو رو هزاران بار بوسیدم
I sometimes see you pass outside my door.
من بعضی اوقات تو رو پشت درم میبینم
Hello
سلام
Is it me you're looking for?
این منم که دنبالش میگردی؟
I can see it in your eyes, i can see it in your smile.
من میتونم اینو تو چشمات ببینم میتونم اینو تو خندت ببینم
You're all I've ever wanted and my arms are open wide.
تو هر آنچه هستی که من میخوام و بازو های من برات بازه
cause you know just what to say and you know just what to do
چون تو میدونی فقط چی بگی و میدونی فقط لازمه چیکار کنی
And I want to tell you so much
و من خیلی دلم میخواد به تو بگم
I love you.
دوست دارم
I long to see the sunlight in your hair
من خیلی مشتاقم تا تراوش نور خورشید رو رو موهای تو ببینم
And tell you time and time again, how much I care.
و بهت بار ها و بارها بگم که چقدر عاشقتم
Sometimes I feel my heart will overflow.
گاهی اوقات احساس میکنم قلبم شکسته
Hello
سلام
!I've just got to let you know
من فقط میخوام تو بدونی
Cause I wonder where you are, and I wonder what you do
چون من از خودم می پرسم که تو کجایی...و از خودم می پرسم چکار میکنی
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you
ایا جایی هستی که احساس تنهایی میکنی؟ یا آیا این که کسی دوست داره ؟
Tell me how to win your heart, for I haven't got a clue
.بگو چجوری عشقت رو پیروز میکنی ، چون من کلیدش رو ندارم
But let me start by saying...
اما اجازه بده من شروع کنم با گفتن
I love you.
من دوست دارم
Hello!?
سلام
Is it me you're looking for??
این منم که دنبالش میگردی؟
Cause I wonder where you are and I wonder what you do.
چون من از خودم می پرسم که تو کجایی...و از خودم می پرسم چکار میکنی
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you
ایا جایی هستی که احساس تنهایی میکنی؟ یا آیا این که کسی دوست داره ؟.
Tell me how to win your heart, for I haven't got a clue.
.بگو چجوری میخای عشقت رو پیروز کنی ، چون من کلیدش رو ندارم
But let me start by saying...
اما بزار با گفتن این شروع کنم
I love you.
دوست دارم
Inside my mind
And in my dreams Ive kissed your lips
A thousand times
I sometimes see you
Pass outside my door
Hello!
Is it me youre looking for?
I can see it in your eyes
I can see it in your smile
Youre all Ive ever wanted
And my arms are open wide
Because you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much
I love you
I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again
How much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello!
Ive just got to let you know
Because I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely?
Or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I havent got a clue
But let me start by saying I love you
Hello!
Is it me youre looking for?
Becuase I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely?
Or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I havent got a clue
But let me start by saying I love you
ادامه مطلب













| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


